کیان طلا خوشگل و مشگلکیان طلا خوشگل و مشگل، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

کیان عزیز عشق بی نظیر بابا و مامان

واکسن دو ماهگی آقا محمد کیان

سلام به همه دوستای خوبم  امروز که دارم  این مطلب رو براتون میزارم  دو ماه از زندگی رو سپری می کنم  تازه واکسن دو ماهگی مو زدم مامان جونم با عزیز رقیه  منو بردن درمانگاه شهمیرزاد یه هفته هم هست که اونجا بودم و بعد از یه سفر عالی اومدم تهران ...
23 ارديبهشت 1393

یه ماه پر از فرازو نشیب

امروز که من با شما حرف می زنم حدودا 30 روز از زندگی رو سپری کردم وای چه روزهایی بود مریض شدم و کلی هم مامان و بابا رو اذیت کردم والان حالم خوبه ها  این هم یه عکس خوشگل که با لباس مهمونیم گرفتم یه کم بی حالم به خاطر اینه که مریض شده بودم ولی خوبم الان ....! ...
16 فروردين 1393

آقا کیان با نام پرشکوه محمد کیان پا به دنیا گذاشت

سلام  من اومدم  من اومدم تا با لبخند و گریه هام زندگی پدر و مادرم و قشنگ کنم راستش دقیقا روز 17 اسفند بود که صبح زود به بیمارستان الغدیر رفتیم  من که راستش نمی دو نستم می خوام بیام آخه با هام هماهنگ نکرده بودند همون روز دکتر در خونه کوچولوی منو زدو من متولد شدم .                         دل تو دلم نبود تا که مامانمو دیدمو اونم با دیدن من لبخند شادی وصف نشدی رو بهم هدیه کرد و بعدشم که بابا جون و بابا کمال و مامان رقیه و مامان مرضیه رو با هم دیدم و کلی براشون ناز کردم و این داستان ادامه دارد...               &nb...
22 اسفند 1392

ویارونه (ته چین شهمیرزادی)

مامان رقیه برای مامانم ویارونه درست کرد! ویارونه میدونید چیه ؟ به رسم شهمیرزادیها یه  ته چین سبزی خوشمزس که برای مامان هایی که نی نی دارن درست می کنندو فامیل هارو دعوت میکنند و باهم نوش جان کنند. که البته تو اون روز مامان مرضیه هم خیلی زحمت کشید تا یه ناهار خوشمزه آماده بشه  جای همتون خالی  چون مامانی من یه ناهار حسابی خوردو من کلی شاد و شنگول شدم  همه دوست ها و آُشناهامون هم اومدنو سیسمونی خوشگل و مشگل منو دیدن وای که چه روز خوبی بود  راستش فکر کنم 29 بهمن بود     ...
2 اسفند 1392

سیسمونی و اطاق خوشگلم

 یه خبر خوب تو هفته ای که گذشت مادر جونم و دایی جمال برام سیسمونی آوردن راستش فکرکنم که 26 بهمن بودش که کلی هم مامانم مهمون داشت تازه عمه عارفه  و مامان مرضیه و عمو ابوذر و عمه حوری و بچه هاش هم اون روز خونه ما بودن کلی گفتیمو خندیدیم  البته من که تو دل مامانم بودم خیلی ذوق داشتم  همه با کلی خوشحالی و شادی کمک کردن تا وسایلمو بچینند   ...
2 اسفند 1392

برای تو ای پسرم (از طرف مادرگلم)

برای تو که به زندگیم معنای دیگری بخشیدی برای تو که هر صبحم  با فکر تو آغاز می شه  و هر شبم برای تو تموم میشه برای تو که از الان هم دم و هم صحبت من و بابا کمال شدی و با پنگولات جواب مارو میدی  وقتی به یاد میارم که با خبر شکوفه زدنت در وجودم چقدر شوکه شده بودم و خوشحال  خدا رو شکر می کنم که یه فرشته کوچولو در وجودم رشد می کنه !   خدایا شکرت , از اینکه منو لایق دونستی الان که دارم این نامه رو برات می نویسم اشک شوق از از چشمانم سرازیر شده  پسر عزیزم   بابای دوست داره اسمت رو کیان بزاره و من هم به نظر بابا احترام می زارم  چون دوست داشتم اسمت یه اسم ایرانی باشه ...
4 بهمن 1392